سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هر کس دانش خود را به رخ مردم کشد، خداوند او را روز قیامت انگشت نما کند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
پانویس

با دوچرخه ام تا یخچال?

انبوهی درختهای سرکشیده از پشت پرچین باغها، سیاهی شب را در کوچه دوچندان کرده بود. حرکت آرام ابرهای تیره در آسمان از لابلای برگها خودنمایی می کرد. درختهای کهنسال گردو با آن هیکل مرموزشان، خود را از دیگر درختان متمایز میساختند، طوریکه درآن تاریکی، ناخواسته تشخیصشان میداد.

جلوتر که رفت فهمید آن نورهای کمرنگی که گاهگاه ظاهر میشدند و به هر طرفی میرفتند چراغ قوه های کم سوی دوسه باغبان بود که در کوچه ها درحال سرکشی به وضع آبیاری باغها بودند. قسمتهایی از این کوچه باغ های خاکی ناموزون را هم آب برداشته بود و همین امر حرکت دوچرخه اش را در گل و لای سختتر می کرد.

گهگاه چهچهه ی بلند و کوبنده ی پرنده ای از لابلای درختها سکوت شب و افکار دوچرخه سوار را میشکافت، بعد یکی دو پرنده دیگر از دوردستها همان صدا را جواب میدادند، و باز میماند صدای نفسهای خودش و صدای یکنواخت حرکت چرخهای دوچرخه.

کوچه باغ ها را خیلی خوب میشناخت ولی یک چیز برایش غریبه بود، چاله هایی جدید با عمق حدود یک متر و به قطر کمتر از نیم متر که مطمئن نبود مربوط به قنات است یا حفاری های شرکت گاز ویا چیز دیگر و اصلاً مهم نبود، مهم این بود که با افتادن در یکی از همین چاله ها که تعدادشان هم کم نبود کل برنامه ی صعودش شکست می خورد. ولی فعلاً تو این یک ربع که همه چیز خیلی خوب پیش رفته بود و ابرها هم به نظر نمیرسید فعلاً قصد باریدن داشته باشند.

چند وقت پیش بود که تصمیم صعود با دوچرخه به قله ی یخچال در ذهنش شکل گرفته بود. میشد رفت ولی ریسک بود، و احتمال اینکه یک صعود پر دردسر میشد خیلی زیاد بود.

میدانست که اگر برای این صعود زیاد حساب و کتاب کند منصرف میشود ولی نه، سعی میکرد اینجوری فکر کند: راه می افتم، حداکثر 5-6ساعت اتفاقی نمی افتد،آنگاه من و دوچرخه ام در کنار بلندترین نقطه ی همدان عکس میگیریم، به همین سادگی، حتی باید به پنچر شدن دوچرخه با خارهای توی مسیر-که همین پارسال تو راه دره گوساله دوچرخه اش را پنچر کرده بود- هم فکر نمیکرد.

اما حرکت در شب و تاریکی و تنهایی و بی خوابی شبانه و ... همه اش می ارزید به اینکه زیر آفتاب زار سربالایی رکاب نزند. اصلاً انگار با شب راحتتر بود، و از حرکتِ تنها در تاریکی شبانه لذت گنگی می برد. شبهای زیادی همین راه و یا امثال همین راهها را رفته بود ولی نه با دوچرخه.

 همچنان در کوچه ها رکاب میزد خنکای شب برایش دلچسب بود به خصوص وقتهایی که نسیمِ آب1 میوزید، اما بعضی مواقع افکارش به این سمت کشیده میشد: آیا پنچری یا بریدگی سیم ترمز ویا هر اتفاقی دیگر دوچرخه را به تکه آهنی سنگین و بدبار تبدیل خواهدکرد؟ میدانست اگر قرار است چنین اتفاقی بیفتد، هرچه زودتر بهتر، چون هرچه دیرتر اتفاق بدی می افتاد، تبعات سنگین تری داشت.

حضور باغها رفته رفته کمرنگ میشد و کوچه باغ تبدیل به راه باریک وماشین رویی میشد که در امتداد دامنه ی کوه ادامه میافت. بیرون از کوچه باغها با اینکه از ماه هم خبری نبود، نور طبیعی شب برای حرکت کافی بود. تقریباً همه چیز یکنواخت شده بود و تنها چیزی که بعضی وقتها برایش تنوعی ایجاد میکرد سربالائی های تندی بود که راحتتر بود از دوچرخه پیاده شود، و در کنار دوچرخه قدم بزند. بوی تلخ گیاهی زردرنگ فضا را پر کرده بود و تنها رگه هایی ملایم از بوی دلپذیر گل گَوَن-که همزمان با درخت سنجد آخرین گلهای بهاری را در اواخر خردادماه به بار می آورد- بود که مشامش را نوازش میکرد.

صدای پارس سگها از دوردست می آمد. به جواب این سوال که آیا این سگها در مسیر حرکتش هستند یانه فکر میکرد. اصلاً دوست نداشت در تاریکی تعدادی سگ -که فقط از چشمها و دندانهای درخشنده شان میشد تعدادشان را تخمین زد- محاصره اش کنند. بوی فضولات حیوانی پیام آور نزدیکی به "خانه ییلاقی ها2" بود. جایی که حتی برای ماشین های سمجی مثل جیپ و لندرورهای صحرایی آخر خط بود. دیگر از راه خبری نبود، به چپ پیچید و از روی چمن ها –طوری که فاصله اش از خانه ییلاقی ها حفظ شود- آرام آرام بدون اینکه رکاب بزند تا رودخانه پیش رفت. بادرک این سرپائینی کمی به فردا فکر کرد: ...روز خوبی خواهد بود، در سرپائینی های راه برگشت خودرا می دید که بی هیچ زحمتی از مقابل رهگذرانی که آرام آرام بالا می آیند به سرعت باد می گذرد. ولی هنوز تا فردا راه زیادی مانده... . لب رودخانه از دوچرخه پیاده شد، صدای آب خروشان با تغییر جهت باد کم و زیاد میشد.

به رودخانه نگاه کرد و مسیر راحتی را برای عبور پیدا کرد. دوچرخه اش را روی دست گرفت و با دقت پایش را روی سنگی که از آب بیرون زده بود گذاشت. همین که پای دیگرش را برداشت ناگهان به خاطر لیز بودن سنگهای خیس تعادلش به هم خورد و پاهاش تا زانو رفت تو آب. خیلی غافلگیر شد، حالا شانس آورده بود جای کم عمقی بود و خیلی هم پروپاش ضربه ناجور نخورده بود ولی خیسی کفش و شلوارش بدجور زد تو ذوقش. آیا این شروع اتفاقات بد بود؟ در همین فکرها بود و دوچرخه را آرام از آب بیرون می کشید که دردسر بعدی شکل گرفت، سگها با صدای برخورد دوچرخه به سنگها تحریک شده بودند و از شیب کنار رودخانه با سروصدای زیاد خودرا به دوچرخه سوار رساندند، میدانست نباید فرار کند، به همین خاطر در طرف دیگر رودخانه روبه سگها ایستاد و با یک نگاه سنگهای دور و برش را برای پرتاب به سمت سگها بررسی کرد.

خوشبختانه سگها عرض آب را طی نکردند و کار به پرتاب سنگ نرسید و کم کم سگها کوتاه آمدند و قضیه بخیر گذشت.

لحظاتی ادامه ی راه را در ذهنش مرور کرد: مدتی از مسیر را باید درکنار رودخانه برود، سپس دوچرخه را بردوش بگیردو از شیاری در سمت راست که سنگهای سفید درخشنده دارد بالا برود. پس از رسیدن به جاده قدیمی متروکه، در جاده تارسیدن به پناهگاه و سپس تاقله رکاب بزند، فقط همین، میدانست فکر کردن به دردسرهای احتمالی چیزی جز استرس نخواهد داشت.

راه افتاد، قسمتهایی را سوار بر دوچرخه و قسمتهایی را در کنار دوچرخه کنار رودخانه و درجهت  خلاف جریان آب حرکت کرد.

تا چشمه راهی نبود و بعد از رد شدن از کنار چشمه باید در مسیر حواس خود را جمع میکرد که شیاری که به ابتدای جاده ی متروکه میرسد را جا نگذارد.

به چشمه که رسید در کنار چشمه نشست، آبی نوشید و یک بطری کوچک هم پر کرد که همراهش باشد، ناخودآگاه لحظاتی به دوچرخه اش خیره ماند وباز در فکر فرورفت آیا میتوانست...؟ ولی باید سریع راه میافتاد، چون علاوه بر از دست دادن وقت سردش هم بود، شاید به خاطر خیسی پاهاش بیشتر احساس سرما میکرد، پس راه افتاد، از اینجا به بعد باید دقت میکرد که چه وقت از کوهپایه ی سمت راستش بالا رود و به ابتدای جاده متروکه برسد، اگر زودتر بالا میرفت جاده ای وجود نداشت و باید دوچرخه بدوش در شیب کوه تراورس3 میکرد تا به ابتدای جاده برسد ، اگر دیرترهم بالا میرفت، ارتفاع بیشتری را باید دوچرخه به دوش صعود میکرد، چون جاده هرچه جلوتر میرفت بسرعت ارتفاعش از ته دره افزایش میافت. قبلا به ذهنش سپرده بود که با دیدن سنگهای سفید در شب باید صعود به سمت جاده را شروع کند. چند دقیقه ای بود که از کنار چشمه راه افتاده بود وهمزمان داشت سنگهای کوهپایه ی سمت راستش را نگاه میکرد. خوشبختانه رگه هایی از سنگهای سفید معلوم شد ولی تردید درونی اش اورا محتاطتر میکرد پس بازهم در دره پیش رفت تا اینکه بادیدن شیاری آشنا در سمت راستش -که حاصل جریانات سیلابهای بهاری بود- دیگر مطمئن شد که باید مسیرش را نوددرجه به سمت راست عوض کند و از کوه بالا رود تا به جاده برسد. حالا دوچرخه اش را بلند کرد و برشانه اش گرفت و بالا رفت هرچقدر بالاتر میرفت بدباری دوچرخه کلافه ترش میکرد و چندبار حالت دوچرخه گرفتنش را عوض کرد، شانه اش به خوبی فرق این دوچرخه "دماوندصدوبیست هزار تومانی" را با یک دوچرخه حرفه ای سبک درک میکرد. به هر زوری بود بالاخره به جاده رسید، جاده اشراف خوبی به دره داشت، احساس سبکی میکرد. پس از برانداز کردن محیط اطرافش سوار بردوچرخه شد و راه افتاد...

نصف بیشتر راه را آمده بود البته هرچقدرکه فاصله اش از شهردورتر میشد خرابی دوچرخه می توانست برایش فاجعه بار تر باشد. توی جاده خطرجدیدی را دوشادوشش احساس میکرد، خطری که نه خودش را بلکه چرخ دوچرخه اش را تهدید میکرد: بوته های کوچک نوعی خار در این فصل فراوانند، خاری که برگهای گوشتی پرتیغ زیبای خودش را روی زمین پهن میکند و هرچقدرهم دقت میکرد طوری برود که ازروی این خارها رد نشود، بازهم در مواردی نمیشد، و خوش شانسی بود که تیغها باعث پنچری نمیشد. هرازگاهی هم گوشش صدای خالی شدن باد از چرخها را میشنید، پیاده میشد چرخها را وارسی میکرد ولی خیالات بود و نباید وسواس به خرج میداد. علاوه براین قلوه سنگهای کوچک و بزرگ و ماسه ای بودن قسمتهای زیادی از راه و نیز گِل و آبگرفتگیها انگار همه و همه آمده بودند تا هیچ دوچرخه سواری هوس گذر بیش از یکبار ازاین راه ها به سرش نزند.

حالا اینها همه مشکلات راه بودند، قسمتهایی بود که اصلا راهی وجود نداشت یا جاده بکلی تخریب شده بود ویا برفی سفت و محکم با شیب زیاد راه را ناپدید کرده بود.

نیم ساعت بیشتربود که در جاده حرکت می کرد همه چیز جاده، حتی مشکلات برایش تکراری و یکنواخت شده بود و دوباره خیالات میتوانستند به سراغش بیایند، همینطور که حرکت میکرد به پناهگاه و فردا و قله و... فکر میکرد که ناگهان صدایی شبیه جیغی بلند سکوت شب را شکست، حسابی جا خورد وموهای تنش سیخ شد. ناخودآگاه به طرف صدابرگشت... داستان را که متوجه شد از ترسیدن بی موردش خنده اش گرفت، دو سه تا کبک بودند که از یک قدمیشان که دوچرخه رد شده بود بیدار شده بودند و فریاد کنان با بال زدن پرسروصداشان فرار کردند.

سوار بردوچرخه به راهش ادامه داد، باد تازه شروع به وزیدن کرده بود، برخورد باد با پرکهای چرخ دوچرخه صداهای جالبی تولید میکرد و برای سرگرمی در آن تاریکی ومسیر طولانی بدنبود.

مشکل جدیدی کم کم داشت شکل میگرفت، ریزش دانه های پراکنده ی باران میتوانست پیش درآمد باران تندی باشد که ترکیبش با باد تصویر وحشتناکی در ذهن دوچرخه سوار میساخت. متاسفانه درست حدس زده بود ریزش باران جدی تر شد. قبل از اینکه بخواهد لباسی مناسب-که البته چندان هم مناسب نبود- از کوله دربیآورد و بپوشد، در پناه سنگ بزرگی خودش را نشسته جا کرد و دوچرخه را هم زیر باران رها کرد.

از کوله اش لقمه نانی را که خانه آماده کرده بود بیرون آورد و مشغول خوردن شد. درحال خوردن محیط را تماشا میکرد. انگار بدون دوچرخه همه چیز برایش زیباتر بود، قلوه سنگهای راه، تیغهای کوچولوی سبز، گونهای خیلی بزرگ، باران، آبگرفتگیها و لجن هاو... اما همینکه سوار دوچرخه میشد هرکدام یک جور آزارش میدادند. نگاهی به چراغهای شهر انداخت، خوشحال بود، چون اینجا بازهم هرچه که بود از روزمرگی و شهر وآسفالت و ماشین و آدمهای رنگارنگ خیلی بهتر بود. مادرش هم تو همین اوضاع واحوال تماس گرفت و مثل همیشه از خوبی بیش از اندازه همه چیز درکوه برای مادرش توضیحاتی داد.

دیگر اشتهای باقیمانده لقمه نانش را نداشت، کنار سنگی گذاشتش که پرنده ای، سگی، چیزی رد شد به نوایی برسد. خوش شانس بود چون باد ابرها را خیلی زود برده بود و باران تقریباً قطع شده بود. با همان لباسها میتوانست به راهش ادامه دهد به سمت دوچرخه اش رفت، زین دوچرخه را با آستینهای لباسش خشک کرد و دوباره به راه افتاد.

چنین راهی برای حرکت با دوچرخه طولانی بود چون خیلی جاها هم که باید پیاده میرفت و دوچرخه را مثل تکه آهنی بدبار میکشید، ولی چاره ای نبود باید حرکت میکرد، پیش بینی اش این بود که اگر همینطوری رکاب بزند حدود نیم ساعت دیگر به پناهگاه میرسد، و امیدوار بود پناهگاه خلوت باشد که بتواند زیر پتوهای پناهگاه تا صبح استراحت کند. اگرچه پتوهای پناهگاه بوی نم وخاک و کثیفی میداد و فقط برای زیرانداز مناسب بود ولی ترجیح داده بود کیسه خواب(و کوله ی بزرگتری که مناسب حمل کیسه خواب باشد) نیاورد تا سبکبارتر باشد.

نزدیکیهای پناهگاه بود خستگی و خواب آلودگی تسلطش بر دوچرخه را کم کرده بود ولی میدانست خیلی باید مواظب باشد و طرف قسمت مشرف به دره نرود چون ارتفاع جاده از ته دره حدود چهارصدمتر بود و کوچکترین اشتباه ویا عدم تعادل دوچرخه اش، نه تنها برنامه صعودش بلکه زندگی اش را نیز با خطر مواجه میکرد.

همینطور که پیش میرفت ناگهان میله پرچم پناهگاه در چند قدمی اش ظاهر شد در تاریکی خیلی راحت میتوانست تشخیصش دهد. درپوست خودش نمیگنجید این چند متر آخر را به سرعت رکاب زد، تا به پناهگاه رسید، خیلی خوشحال بود، ساعت حدود دو بامداد بود، دوچرخه را جلو در پناهگاه گذاشت و به آرامی در راباز کرد و به داخل رفت. چراغی داخل پناهگاه روشن نبود، نور موبایلش را روشن کرد و گشتی در پناهگاه زد. بهترین حالت ممکن پیش آمده بود، کسی در پناهگاه نبود. برگشت و دوچرخه اش را به داخل پناهگاه آورد. جای استراحتش را با هفت هشت تا پتو آماده کرد و خزید زیر پتوها، خوشحال در حالی که در آن تاریکی به سمت دوچرخه اش نگاه میکرد کم کم چشمانش را بست. یک جای گرم در این شب سرد غنیمت بزرگی بود. میدانست که طبق عادت همیشه اش در جای غریبه خوابش نمیبرد. به مسیری که آمده بود فکر کرد به مشکلات راه و به دردسرهای بسیاری که ممکن بود هرکدامش به تنهایی همه چیز را خراب کند ولی به هرحال پیش نیامدند.

استراحت خوبی بود، خود را آماده کرده بود که قبل از طلوع آفتاب از پناهگاه به سمت قله حرکت کند، بیرون رفت باد شدیدی میوزید، به هوای آرام داخل پناهگاه عادت کرده بود وتحمل باد برایش سخت بود. جهت باد به سمت صورتش بود بطوریکه در مواقعی چشمش را دیگر نمیتوانست باز نگاه دارد، مسیرش پشت به شهر بود و هر از گاهی برمیگشت و چراغهای شهر رانگاه میکرد که هجمشان روبه کاهش بود.

بوی "بومادران" و "گون" فضای صبح را پر کرده و هوا کاملا روشن شده بود، چند دسته هفت هشت تایی پرنده های کوچک پرسروصدا بسرعت از بالای سرش گذشتند، از کمی دورتر صدای بلند دسته های کبکهایی می آمد که معروف است میگویند: "اول صبح برای آب خوردن لب چشمه میروند."، طبیعت واقعا در اوج خود بود. آخرین ستاره های آسمان هم که با وجود روشن شدن هوا باز هم دیده میشدند محو شدند.

اینقدر محیط شاداب بود که اصلاً حرکت و دوچرخه و رکاب حس نمیشدند. چند قدم جلوتر برف های کهنه و خاکی همه چیز را پوشانده بود و باید باقیمانده مسیر را درکنار دوچرخه اش پیاده میرفت، حالا دیگر چند قدمی قله بود و برای حرکت بر روی سنگهای اطراف قله که از برف بیرون زده بودند باید دوچرخه را بردوش میگرفت. شوق رسیدن به قله همه چیز را تحت تاثیر قرار داده بود، گویی دوچرخه چندین برابر از دیشبش سبکتر شده بود. قدم بعدی اش را با دوچرخه بر روی بلندترین نقطه همدان مینهاد. قله یخچال صاحب الزمان 3580متر.

*   *   *

 

دقایقی بر روی قله، محیط اطراف را که زیر پایش بود نظاره کرد، دوستهای خوبش: قزل ارسلان، کمرلرزان، کلاغ لان، الوند، کلاه قاضی و... همه صبحی دیگر را استوار و پابرجا شروع میکردند.

در برگشت از قله اولین کوهنوردانی راکه بالا می آمدند ازدور میدید، وقتی از کنارشان میگذشت احساس میکرد حضور دوچرخه برایشان نامأنوس است.

پایان

 

? این داستان کوتاه را برمبنای خاطرات صعودم در شامگاه چهاردهم خردادماه هشتادوهفت به قله یخچال همدان نگاشتم.(محسن حمدیه- همدان)

1- نسیم خنکی که در مجاورت رود،دریاچه و... در محیطهای آزاد میوزد.

2- خانه هایی ساده، ساخته شده از سنگ که فقط در فصلهای گرم توسط گله داران بومی استفاده میشود.

حرکتی در کوه(یا برروی دیواره های صخره ای) که بدون تغییر ارتفاع صورت گیرد.

 

قله یخچال

 

پناهگاه یخچال

 

صبح برگشت

 

یه دوست خوب

محسن حمدیه ::: شنبه 88/7/4::: ساعت 11:43 صبح


لیست کل یادداشت های این وبلاگ

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 8
بازدید دیروز: 55
کل بازدید :35729

>> درباره خودم <<
پانویس
محسن حمدیه
پی‌نوشت، پانوشت، یا پانویس شرح یا ارجاعی است که در حاشیه متن جای می‌گیرد و ممکن است با عدد یا نشانه‌هایی نظیر ستاره مشخص گردد و در متن نیز به آن رجوع داده شود. پانویس، در واقع، بخشی از نوشته است که برای دادن اطلاع بیشتر یا اعتبار بخشیدن به نوشته فراهم می‌شود؛ اگرچه جزء ضروری نوشته تحقیقی است ولی ماهیتآ به‌گونه‌ای است که نمی‌توان آن را در متن نوشته جای داد.... (محسن حمدیه)

>>فهرست موضوعی یادداشت ها<<

>>آرشیو شده ها<<

>>لوگوی وبلاگ من<<
پانویس

>>اشتراک در خبرنامه<<
 

>>طراح قالب<<